حكيم ابوالقاسم فردوسى

412

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

كمرهاى زرّين و بيجاده تاج * ز ديباى رومى و از تخت عاج ز تير و كمان و ز برگستوان * ز گوپال و ز خنجر هندوان يكى كوه بد در ميان دو كوه * نظاره شده گردش اندر گروه كمان كش سوارى گشاده برى * بتن زورمندى و كنداورى خدنگى بينداختى چار پر * ازين سو بدان سو نكردى گذر چو رستم نگه كرد خيره بماند * جهان آفرين را فراوان بخواند چنين گفت كين روز ناپايدار * گهى بزم سازد گهى كارزار همى گردد اين خواسته زان برين * بنفرين بود گه گهى بآفرين زمانه نماند بآرام خويش * چنينست تا بود آيين و كيش يكى گنج ازين سان همى پرورد * يكى ديگر آيد كزو بر خورد بران بود كاموس و خاقان چين * كه آتش برآرد ز ايران زمين بدين ژنده پيلان و اين خواسته * بدين لشكر و گنج آراسته به گنج و بانبوه بودند شاد * زمانى ز يزدان نكردند ياد كه چرخ سپهر و زمان آفريد * بسى آشكار و نهان آفريد ز يزدان شناس و بيزدان سپاس * به دو بگرود مرد نيكى شناس كزو بودمان زور و فرّ و هنر * ازو دردمندى و هم زو گهر سپه بود و هم گنج آباد بود * سگالش همه كار بيداد بود كنون از بزرگان هر كشورى * گزيده ز هر كشورى مهترى بدين ژنده پيلان فرستم بشاه * همان تخت زرين و زرين كلاه همان خواسته بر هيونان مست * فرستم سزاوار چيزى كه هست و ز ايدر شوم تازيان چون پلنگ * درنگى نه و الا بود مرد سنگ كسى كو گنهكار و خونى بود * بكشور بمانى زبونى بود زمين را بخنجر بشويم ز كين * بدان را نمانم همى بر زمين به دو گفت گودرز كاى نيك راى * تو تا جاى ماند بمانى بجاى بكام دل شاد بادى و راد * بدين رزم دادى چو بايست داد تهمتن فرستاده‌اى را بجست * كه با شاه گستاخ باشد نخست فريبرز كاوس را برگزيد * كه با شاه نزديكى او را سزيد چنين گفت كاى نيك پى نامدار * هم از تخم شاهى و هم شهريار هنرمند و با دانش و با نژاد * تو شادان و كاوس شاه از تو شاد يكى رنج برگير و ز ايدر برو * ببر نامهء من بر شاه نو ابا خويشتن بستگان را ببر * هيونان و اين خواسته سربسر همان افسر و ياره و گرز و تاج * همان ژنده پيلان و هم تخت عاج فريبرز گفت اى هژبر ژيان * منم راه را تنگ بسته ميان [ نامه نوشتن رستم به كىخسرو ] دبير جهان ديده را پيش خواند * سخن هرچ بايست با او براند بفرمود تا نامهء خسروى * ز عنبر نوشتند بر پهلوى سر نامه كرد آفرين خداى * كجا هست و باشد هميشه بجاى برازندهء ماه و كيوان و هور * نگارندهء فرّ و ديهيم و زور